گروه معارف_رجانیوز: کاریکاتور توهین‌آمیز نشریه فرانسوی شارلی ابدو و اهانت به ساحت مقدس پیامبر مکرم اسلام(ص) واکنش بسیاری از مردم مسلمان سراسر جهان را برانگیخت و با اعتراض گسترده‌ی کشورهای اسلامی  همراه شد.

در کشورما نیز اصحاب فرهنگ و هنر دوشادوش اهالی دین و اندیشه به این اهانت واکنش نشان دادند.

فرهیختگان حوزه‌ی شعر و ادب نیز اشعاری در همین باره  و به مناسبت میلاد پیامبر اکرم(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) سرودند.
 

 

 

علی ذوالقدر
از وهم و خیال خام خود خرسندی؟
پابر دم شیر می‌نهی می‌خندی؟

ای صاحب نشریه‌ی شارلی ابدو
با دست خودت گور خودت را کندی

نه از سگ بی قلاده بر می‌آید
نه از می و نه ز باده بر می‌آید

توهین به مقام قدسی پیغمبر
تنها ز حرامزاده بر می‌آید

کوهی است که ایستاده در جا محکم
سروی است که قامتش نخواهد شد خم

با سنگ‌پرانی شما بی‌تردید
هرگز نشود ز هیبت دریا کم

با حیدر کرار طرف خواهی شد
در گردش تیغ او هدف خواهی شد

تاریخ بخوان بدان که با خشم علی
در چشم به هم زدن تلف خواهی شد

بر دشمن ساحت نبوت لعنت
بر جمعیت اهل جسارت لعنت

بر هر که محب مصطفی شد رحمت
بر هر که عدوی اوست لعنت لعنت

پیغمبر ماست بهترین راه نجات
در بردن نام اوست خیر و برکات

تا کور شود هر آنکه نتواند دید
بر احمد مصطفی محمد صلوات

 

 

 

مجید تال
دست ابوسفیان کماکان در کمین است
اما جواب دوستان در آستین است

نسل سرابند و نمی‌فهمند بی‌شک
اینجا بیابان نیست دریای یقین است

این شهر، در دارد نمی‌دانند آیا…
آیا گمان کردند خاتم بی‌نگین است

هر کس که از روی عناد اینجا بتازد
قطعا جوابش با امیرالمؤمنین است

اما جواب ابلهان تنها سکوت است
امروز هم در بین ما قصه همین است

امروز هم عالم اگر نامهربان شد
او تا قیامت رحمه للعالمین است

در پاسخ توهین محبت کرد عمری
پیغمبر رحمت مرامش این چنین است

یا مصطفی رفتی نبودی تا ببینی
قوم نمک‌نشناس تو لبریز کینه است

تو بر گلو بوسه زدی آنها بریدند
گفتند با خود کشتن او حکم دین است

او هم،  سرش مانند تو خاکستری شد
آری تنور روضه‌هایش آتشین است

ای کاش ماهم زائر شش گوشه بودیم
امشب که زهرا زائر آن سرزمین است

در چشم ماجاماندگان دنیا خرابه ست
تا دختر جامانده ویرانه‌نشین است

ما با رقیه عالمی داریم امسال
در سینه ما آرزوی اربعین است…

 

 

 

دکتر غلامعلی حداد عادل

محمّدا به که مانی، محمّدا به چه مانی
«جهان و هرچه درو هست صورتند و تو جانی»

حکایتی که تو داری به هیچ جامه نگنجد
فزون ز طاقتِ اندیشه و زبان و بیانی

ندانمت چه بنامم، ندانمت چه بخوانم
که هرچه گویم و خوانم، چو بنگرم، به از آنی

تو در خیال نیایی، تو در قیاس نگنجی
که خود حقیقت برتر ز فهم و وهم و گمانی

تویی که رشتهٔ پیوند آسمان و زمینی
تویی که پنجرهٔ روشنِ زمین و زمانی

تویی که صاحب خُلق عظیم و طبع کریمی
تویی که صاحب صبر جمیل و قدر گرانی

تویی که در شبِ تاریکِ دهر، نور امیدی
تویی که در تن دنیای خسته، روح و روانی

پیامآورِ توحید و عدل و حکمت و عقلی
رسول رحمت پروردگار عالمیانی

تو آن درخت برومند بوستان بهشتی
که میوهٔ گل اخلاق بر زمین بفشانی

به راه حقّ و عدالت دمی ز پا ننشینی
مگر نهال عدالت به دست خود بنشانی

روا به کیش تو هر چیز پاک و طیّب و طاهر
حرامْ هرچه پلیدی بر او نشانده نشانی

تو بندِ بردگی از پایِ خَلقِ خسته گشایی
نجاتبخش خلایق ز رنجِ بارِ گرانی

ز ابر تیره ببارد به آبروی تو باران
نگاهدارِ یتیمان، پناهِ بیوه زنانی

به باغ عشق و محبّت، گل همیشه بهاری
نه آفتی به بهار تو میرسد نه خزانی

نشسته نزد فقیران، به‌مهربانی و نرمی
ستاده بر سرِ راهِ ستمگران جهانی

لطیف و نرم، چو باران، به خاک خشک بیابان
به دشت تشنهٔ ایمان، تو جویبار روانی

تویی که محرم رازی، تویی که اهل نمازی
خوشا شبِ تو که هر شب نماز عشق بخوانی

نماز خواندی و از دیده سیل اشک گشودی
فدای قطرهٔ اشکی که در نماز فشانی

محمّدا تو کریمی، محمّدا تو رحیمی
محمّدا تو امینی، محمّدا تو امانی

سعیدْ آن که تو او را به سوی خویش بخوانی
شقی است آن که تواَش از حریم خویش برانی

تو عزّت و شرف و مجد و فخر و فرّ و شکوهی
تو پشتوانه و پشت و پناه و توش و توانی

ستونِ خانهٔ ایمانِ بندگان خدایی
عمودِ خیمهٔ اسلامِ و مسلمین جهانی

هزار چشمهٔ حکمت، هزار زمزم رحمت
ز قلب پاک تو جوشیده آشکار و نهانی

غبار هیچ پلیدی به دامنت ننشیند
تو پاکدامن و پاکیزه طبع و پاکزبانی

خدای خواسته تا قدر و منزلت به تو بخشد
خدای خواسته قرآن بماند و تو بمانی

به پنج نوبت، گلدسته ها ز مشرق و مغرب
زنند بانگ «محمّد» بدان زبان که تو دانی

ستوده آمد نامت، شنوده باد پیامت
بلند باد مقامت، که سرو باغ جنانی

تویی که ریشه و اصلی، تویی که حلقهٔ وصلی
نشسته در دلِ خُرد و کلان و پیر و جوانی

جهان پُر است ز خشم و خروش و خیزش امّت
رسیده موج رهایی ز هر کران به کرانی

بِهِل که خصمِ سیهدل زبان به هرزه گشاید
کجا رسد به توای مه ز بانگ هرزه زیانی

بریده باد دو دستی که در جفای تو کوشد
شکسته باد اگر وا شود به یاوه دهانی

چگونه لاف سخن در ستایش تو توان زد؟
تویی که لایقِ مدح تو نیست هیچ زبانی

سزد که عذر ز تقصیر خویش خواهم و زین پس
سپر بیفکنم و زه نیفکنم به کمانی

فرود آیم و بار دگر بلند بگویم
محمّدا به کهمانی، محمّدا به چه مانی

 

 

 

محمد حسین مهدویانی

 او را که جهان گم شده در حلقه میمش
جبریل کند فخر که بوده‌ست ندیمش

زانو زده پیشش ادب و مهر و کرامت
تا درس بیاموزند از خلق کریمش

هر آینه پیداست تجلی خداوند
در آینه خنده رحمان و رحیمش

شاید که شفاعت کند از مؤمن و کافر
در روز جزا گستره لطف عمیمش

غرق است شکیبایی و محو است تساهل
در ژرفی دریاصفت خوی حلیمش

زد خاتمه بر خاتم دیرین نبوت
شق‌القمر از شعشعه دُرّ یتیمش

آن همت والا که جهانی نتوانست
هرگز بفریبد به متاع زر و سیمش

هم‌بال بهار است، که گل بشکفد از گل
در باغ روان‌ها، وزش نرم نسیمش

تابنده‌تر از مهر، ببین شمسه نامش
مهتاب، غباری که فشانده‌ست گلیمش

شاهد شده شعرم را، سوگند «لعمرک»
آن مدح که فرموده خداوند علیمش

کرده‌ست اگر ابهلی از جهل، جسارت
جاوید محمد، که مبراست حریمش

 


 

 

افشین علا

به قلب اهل قرآن، نیش عقرب را فرو کردن
دموکراسی است آیا یا طریق گفت و گو کردن؟

زبانت لال! هتکی کرده ای از حرمت یاری
که نامش بر زبان جاری نشاید بی وضو کردن

تو داعش پروراندی ورنه در قاموس دین هرگز
نمی گنجد برای هیچ کس مرگ آرزو کردن

تو بودی آن که از آن بی خرد سر را برید آری
به تیغ کینه در دل ریختن، خون در گلو کردن

به رشدی اقتدا کردی چنین خبطی چرا کردی؟
همین می خواستی؟ خود را چنین بی آبرو کردن؟

گر آزادی به این باشد که جایز، هتک دین باشد
اساس غرب را باید ز بنیان، زیر و رو کردن

چه محصولی طلب داری از این بذری که می کاری؟
به جز نفرت تراشیدن به جز کین جستجو کردن

نشاندی لکه ای مکرون! به دامانت که در عالم
نگردد پاک اگر خواهی به زمزم شستشو کردن

 

 

احمد شهریار

بی “صلّ علی…” هیچ دعا را نشناسیم
آیینه ترین آینه ها را نشناسیم

بی نامِ محمّد(ص) به احد راه نیابیم
بی روی نبی نورِ خدا را نشناسیم

در سایه ی خورشید نبوّت همه شادیم
حقّا که دگر ظلّ هما را نشناسیم

چون بوذر و سلمان، ادب آموزِ حصیریم
دارایی اسکندر و دارا نشناسیم

گمراه ترین طایفه ی دهر شمایید
در بابِ شما هیچ مدارا نشناسیم

در جسمِ شما روحِ ابوجهل دمیده ست
این نیست که ما لحنِ صدا را نشناسیم

افسوس اگر زشتیِ تان را بپذیریم
هیهات اگر خبثِ شما را نشناسیم

زان رو که شیاطین و فراعین زمانید
حیف است اگر سنگ و عصا را نشناسیم

نفرین به شما باد که این حقِّ شما بود
در حقِّ شما حرفِ دعا را نشناسیم


 

امیرعلی شریفی

فیض نوری باز شعرم را منور کرده است
چشم ابیات مرا شوق کسی تر کرده است

بخت از الطاف او با بیتها همراه شد
قافیه مست ندای یا رسول الله شد

پس سلام ای مژدۀ تورات و انجیل و زبور!
آخرین معراج از بیداد تاریکی به نور!

نام تو دست قنوتم را مزین میکند
شام تارم را طلوعت روز روشن میکند

جبرئیل از اول تاریخ دلتنگ تو بود
هر کتابی آسمانی بود همرنگ تو بود

قلب قرآن قرنها دارد برات میتپد
شوق ترتیل تو را دارد، برایت میتپد

کعبه محصور بت است اما طوافت میکند
کعبه نه، اصلا همه دنیا طوافت میکند

اشک زمزم روز و شب جاریست وقتی نیستی
روزهای مکه تکراریست وقتی نیستی

دل بدون مهر تابان تو اصلا دل نبود
بی تو حتی قبله ام سمت خدا مایل نبود

واژه های دیگری هم بود اما غیر عشق
هیچ چیزی در مقام وصف تو کامل نبود

بیت بیتم اهل بیتت را ستایش میکند
شعر من هیچست اما از تو خواهش میکند:

مرد معراج! این کبوتر را هوایی میکنی؟
شاعر این چند خط را کربلایی  میکنی؟

یا رسول الله! من میترسم از این ماجرا
«بر دلم آخر بماند آرزوی کربلا…»

نظر شما!!